89/12/02

اسباب کشی دیسون

دیسون به خانه ای جدید اسباب کشی کرد.

منتظر تمام همشهری های عزیز هستم.


http://disoon.persianblog.ir

نوشته شده توسط موزون در 22:52 |  لینک ثابت  

89/11/27

ترمیم فرهنگی ، فربه سازی فرهنگی

شک نیست که فرهنگ های موجود در جهان ، علیرغم نقاط قوت و افتخار آمیزشان ، زوایای تاریک و ضعیف هم دارند.

و فرهنگ قوی و پویا ، آن فرهنگی است که توانایی زدودن نارفتاری ها و ضعف های اخلاقی را از آحاد تحت سیطره خویش داشته باشد.

ما همچنانکه کلان فرهنگی بنام فرهنگ ملی ایران داریم ، خرده فرهنگ های بسیاری نیز در سراسر کشور در جریان اند ، که این خرده فرهنگ ها در حکم آجرهای بنای سترگ فرهنگ عظیم ایران زمین اند مانند فرهنگ مردمان تبریز ، مشهد ، شیراز ، تویسرکان ، سمنان و البته «دزفول».

قصه چیست؟

ساده و بی پیرایه عرض کنم :

چقدر در قبال فربه سازی فرهنگ ملی مان احساس مسئولیت داریم؟

و مشخصا چقدر در خصوص فرهنگ شهری خودمان حس مسئولیت به خرج می دهیم ؟

فکر می کنم هر کسی که دلش برای میراث پدری اش بسوزد چهار کار زیر را انجام خواهد داد.

1- تقویت خوبی هایی که از گذشته در فرهنگ دزفولی مانده است.

2- زدودن ضعف هایی که از دیرباز در فرهنگ دزفولی بوده است.

3- کمک به شکوفایی و فربه سازی مداوم فرهنگ دزفول.

4- جلوگیری از افزایش بدی و پلشتی در فرهنگ دزفول.

ناچارم برای بند 2 مثالی بزنم:

از اَوان کودکی در عروسی های شهرمان دیده و شنیده ایم که برای مادر داماد اشعاری هجو و سبک می سرایند.

و شاهد بوده و هستیم که برخی از این مادران گرامی علیرغم رضایت و میل شان مورد این شوخی های سخیف واقع می شوند؟

به راستی چرا؟

بیاییم بپذیریم که مزاح پراکنی و بذله گویی حدی و حدودی دارد اما لودگی ، آن هم از جنس کلماتی که در مثال مادران دامادهای حجله نشین عرض کردم به هیچ وجه در شان یک فرهنگ وزین و صاحب شأن نیست.

و این سخن نه با آموزه های ایرانیان اصیل و نجیب انطباق دارد و نه با آموزه های دین شریفی همچون اسلام.

خوانندگان محترم دیسون عنایت داشته باشند که مثال هجویات مادران دامادهای دزفولی تنها یک مثال معمولی بود و اگر بخواهم موارد آسیب های فرهنگی گذشته و حال شهرمان را عرض کنم کم نیستند.

این سخن را کسی میگوید که برای دفاع از اعتلای فرهنگ نازنین دزفول ، بارها مورد حمله و کید شب پرستان ضدفرهنگ بوده است.

درود و دوصد بدرود

نوشته شده توسط موزون در 19:13 |  لینک ثابت   • 

89/11/25

چیتا آقامیر

سال های تحصیلی 55 تا 58 ، اول تا چهارم ابتدایی را در مدرسه دهخدای دزفول دانش آموز بودم و راه خانه تا دبستان را که از پشت حسینیه سبط شیخ انصاری تا دبستان دهخدا فاصله داشت ، پیاده گز میکردم.
اوائل ، پدر زحمت ببَرو بیار بنده را می کشید که به محل کارش (دادگستری سابق دزفول) هم نزدیک بود.
اما از همان میانه سال اول ابتدایی ، آموختم که تمام این راه طولانی را تنها طی طریق کنم.
مسیرهایم مشخص و در حقیقت نزدیکترین راه از این مسیر بود :
دبستان دهخدا ، خیابان دادگستری ، کوچه شهربانی ، عبور از خیابان شریعتی ، گذر از کوچه پشت پاساژ امین ، محله پولادیون ، کوچه لب خندق ، محله ساکیان ، محله کتکتان ، محله سر دره ، محله ملارجب برسی ، منزل.
اما مسیر های دیگری هم داشتم که با اندکی تفاوت به خانه منتهی می شد.
یکی از این مسیرها که برایم «ترس و جذابیت» توأمان نیز به همراه داشت این بود :
دبستان دهخدا ، خیابان دادگستری ، کوچه شهربانی ، کوچه جنب آتش نشانی ، مستقیم تا درب « چیتا آقامیر» ، عبور از فضای ترسناک ، مرموز و جذاب چیتا آقامیر ، کوچه مسجد جامع ، جلوی شیره کش خانه، سایباد بنگشتیون ، چهار راه سی متری ، کوچه لب خندق و .....( اینا مسیر مدرسه ام بود ها !! با مسیر 22 بهمن قاطی نکنین)
آنچه که در این مسیر برایم چیزی شبیه حس هری پاتر به مدرسه جادوگرها را القا می کرد حس «ترس و دلهره و جذابیت» در محوطه چیتا آقامیر بود.
البته پس از گذر از چیتا آقامیر ، جلوی شیره کش خانه نیز قدری تأمل می کردم و قاطری را که با چشمان بسته سنگ آسیاب را روی کنجدها می چرخاند و عطر ارده ی تازه را در کوچه های اطراف می پراکند می نگریستم و بدجوری دلم برای مظلومیت قاطر بینوا می سوخت.
بگذریم …..عرض می کردم : «چیتا آقامیر»
بنده که بسیاری از شهرهای کشور را ، یا ساکن بوده ام یا سفر کرده ام چنین چیزی ندیده ام و گمان هم نکنم که ببینم.
ما در شهرهای مختلف ایران زمین ، چیزی شبیه به محله «دُل دُل» در شوشتر را داشته و داریم.
محلاتی که در دزفول هم شبیه شان کم نیست. منظورم « فن فراخوانی» هایی است که میان تعدادی خانه قرار دارند.
مانند همان جایی که در محله قلعه دزفول هنوز هم داریم و تکیه محرم قلعه و نوای خوش آقای رکنی را هر سال محرم میزبان است.
فن فراخوانی کتکتان ، فن فراخوانی خیمه گاه کرناسیان و ....
البته آنچه که در شوشتر به دُل دُل مشهور است  فن فراخوانیست که سکویی بلندتر از زمین دارد که محله کتکتان دزفول نیز شباهتی به آن داشت  و این سکو ، غالبا مکانی بود برای فروشندگان اهل همان محل ، که فروش صبحگاهی شان بحتیه و سرشیر ، فرنی و لوبیه و فروش میان روزشان ، سبزی ، نون خونگی ، هندوانه و گوشت شِکال و ماهی های تازه صید را شامل می شد.
اما فن فراخوانی چیتا آقامیر وضعیتی منحصر به فرد داشت.افسوس که آفت موشک های جنگ و کج سلیقگی مسئولین وقت ، این معماری بی نظیر را از صفحه روزگار محو کرده است.
الغرض...
عزیزانی که پارادایمی از چیتا آقا میر در ذهن خویش ندارند دقت فرمایند :



همین الان که از خیایان 3 (طالقانی) به سمت عکاسی گُل تشریف ببرید ، کمی که بیشتر به عمق کوچه بروید به فضایی باز و یک سه راهی برسید خانه ای بود با دربی چوبی و قدیمی ، از همان ها که روی درشان  « قُپ قُپی » ومیخکوب بود و کلونی و کوبه ای و حلقه ای داشت مثل هر خانه ی معمولی دیگر در محل.
یادم هست که اولین بار به همراه پدر وارد چیتا آقامیر شدم.
اول ابتدایی بودم و ظهر یک روز گرم مهرماه 1355 دست در دست پدر به سمت خانه به راه افتادیم.
در میانه راه ، ناگهان پدرم وارد خانه ای قدیمی با دالانی دراز و تاریک شد که انتهای آن به سمت چپ پیچ نود درجه داشت.
اولین بار بود که وارد آن خانه می شدم.
-    بابا؟
-    بله
-    اینجا خوونه ی کیه؟
-    خونه یکی از دوستام
-    کی؟
-    بیا حالا خودت می فهمی
ظرف چند ثانیه دالان خانه را طی کرده و  وارد حیاط شدیم ، حیاطی بسیار بزرگ ( شاید حدود چند هزار متر).
مات و مبهوت بزرگی حیاط بودم.
راستش ما در همسایگی منزل پدری مان ، خانه جعفرخان رشیدیان را داشتیم که به قول دوست عزیزم آقای مهندس نعیما ( نویسنده کتاب وزین دزفول شهر آجر) برای خودش کاخی از گونه های کاخهای عهد ساسانیان محسوب می شد.
حیاط خانه جعفرخان شاید حدود 400 متر وسعت داشت و ما به « صحرا  مُردون» از آن تعبیر می کردیم.
اما حیاطی که آنروز به همراه پدرم واردش شدیم چند هزار متری به نظر می آمد و شاید 10 برابر حیاط خانه رشیدیان عرصه داشت.
وسط این حیاط مرموز ، شوادونی  بسیار عمیق با سقفی بلند بالای پله هایش. شوادون به نظر متروکه می آمد.
مرموز ترین نکته این خانه که برایم علامت سوالی به بزرگی قدم و قواره ی خودم در ذهنم ایجاد کرده بود اینکه : درون حیاط فوق ، هیچ خبری از اتاق و آشپزخانه و ...نبود.
دور تا دور این حیاط بزرگ ، خانه هایی کنار هم قرار داشت که شاید تعدادشان حدود 20 باب میرسید.
قدری گیج شدم که یعنی چه؟
اینجا خانه است یا خانه هایی درون یک خانه؟
شاید بتوان در یک قیاس ساده ، وضعیت محوطه چیتا آقامیر را به فولدر بندی ویندوز مثال زد.
درون یک فولدر حدود بیست فولدر دیگر قرار داشت.
-    بابا؟
-    بله بابا
-    اینا اتاقن یا خونه؟
-    خونه
-    ما که یه بار اومدیم توی این خونه؟ توی این خونه هم چنتا خونه هست؟
-    آره
-    این شواددون مال کدوم یکی از این خونه هاست؟
-    مال همشون
-    پس چرا توی همون خونه ها نیست؟
-    این شوادون نیست بابا...سربطاقه
-    سربطاق؟ یعنی چی؟
-    این اسمش سربطاق آقامیره ، قدیما آب رودخونه توش بود و مردم اینجا استفاده میکردن
-    چه جوری رودخونه میومد توی این شوادوون؟
-    بعدا بهت میگم.
-    بابا دوستت که اومدیم خونه شون ، توی کدوم یکی از این خونه هاست؟
-    توی هیچکدوم بابا..من اینجا دوستی ندارم ، داریم میریم خونه خودمون.
-    پس چرا اومدیم توی این خونه؟
-    اینجا خونه نیست بابا ، محل گذره ، الان میریم بیرون
-    چه جوری میریم بیرون؟ ما که اومدیم تو.
ناگهان در انتهای محوطه چیتا آقا میر ، مجددا به دالانی تاریک وارد و از دربی چوبی شبیه همان درب قبلی خارج شدیم.
هم گیج بودم و هم خوشحال که مسیری رمز آلود و جدید رو یاد گرفتم.
بعدها بیشتر از محوطه چیتا آقامیر رد می شدم که البته یا به همراه پدرم و یا به همراه یار غار همیشگی ام ، آغانور( آقا سید حسن اعتماد زاده) و سال چهارم ابتدایی که مصادف بود با سال اول ابتدایی برادرم که دوتایی باهم گاهی از آن مسیر عبور می کردیم.
کمتر پیش می آمد که در محوطه خلوت چیتا آقامیر بچه های آنجا را در حال بازی ببینم ، یادم هست که برای خودشان آب و گلی قائل بودند و با تُتُل های غِنج شده همچون خروس جنگی به بچه های رهگذر می نگریستند.
همه اینها را گفتم که قضیه ای تاریخی از چیتا آقامیر را برای تان نقل کنم :
اگر توانسته باشم تصویری صحیح از ورودی و خروجی چیتاآقامیر ترسیم کرده باشم متوجه شده اید که غریبه ها و کسانی که از وجود این محله ی جالب خبرنداشتند وقتی از مقابل درب های دوسر چیتا آقامیر عبور می کردند به هیچ وجه نمی دانستند که پشت این دربهای معمولی ، یک محله نهفته است  نه یک خانه!
در فاصله سال هایی که امریکایی ها مشغول ساختن پایگاه نیروی هوایی دزفول بوده و کارگران دزفولی برایشان کار می کردند اتفاقی جالب در خصوص چیتا آقامیر می افتد.
امریکایی ها در کمپ های خود و در زمان استراحتشان تفریح های گفتنی و ناگفتنی داشته و به قول معروف ، شنبه و یکشنبه هایشان را مشغول به خوردنی و نوشیدنی و ...
که البته فضای فسق و فجوری که در این خصوص مهیا می کردند اختصاصی خودشان بوده و مردم دزفول به شدت از ورود آنان به شهر( برای چنین اعمالی) جلوگیری می کردند.
روزی یکی از دزفولی ها که کارگر امریکایی ها بوده فکری به سرش میزند.
ناگفته نماند که امریکایی ها برای هزینه های ریالی شان حتی چاپ اسکناس هم در همان محوطه کارگاهی ساخت پایگاه هوایی داشته اند ، بی دغدغه از اعتراض حکومت مرکزی .
کارگر دزفولی قصه ی ما، تقاضای چند افسر امریکایی را برای هدایت شان در شهر (جهت فسق و فجور) پذیرفته و پس از کلی بازار گرمی برای این کار از آنان طلب ده هزار تومان پول نقد می کند.
ده هزار تومان در 60 سال قبل ، ثروتی هنگفت محسوب می شد.
امریکایی های فاسق نیز می پذیرند و به همراه دزفولی مذکور به سمت شهر به راه می افتند.
راهنمای زبل ، امریکایی های متجاوز و وقیح را تا جلوی درب ورودی چیتا آقامیر برده و به آنان تاکید می کند که اینجا همان خانه ای است که بساط عیش و طرب تان گسترده است.
و از یانکی های می خواهد که قدری تامل کنند تا ورودشان را اطلاع دهد.
پس از چند دقیقه مجددا نزد امریکایی ها بازگشته و ابراز می دارد که صاحبخانه ابتدا پول را می گیرد ، سپس حق ورود می دهد.
افسران کودن امریکایی ،  بسته پول را داده و منتظر می مانند.
 مرد رند دزفولی از دربی که سمت مسجد جامع است خارج شده و مستقیما به نزد مرجع تقلید خویش رفته و حکایت را تعریف کرده و حکم پولهای اخذ شده را می پرسد.
که پاسخ می شنود : چون اینها اجنبی هستند و به پشتوانه حاکم جور به ایران وارد شده اند ، دشمن حربی محسوب می شوند و اینها حکم غنیمتی را دارد که شما به عنوان یک مسلمان از کافر حربی گرفته ای و حلال است.( البته اگر درصدی هم خمس از وی خواسته اند من یادم نیست)
دزفولی مورد اشاره که تمام برنامه را از قبل چیدمان کرده بود و به همین خاطر نیز در همان حالیکه امریکایی ها درب چیتا آقامیر منتظر اذن دخول از سوی میزبان خیالی خویش بودند به سرعت به نزد مجتهد خویش رفته و حکم را پرسیده و بلافاصله از شهر خارج شده و تا پایان حضور امریکای هایی به دزفول باز نمی گردد ( تا زمان که آب ها از آسیاب بیفتد)
واضح است که امریکایی های فریب خورده پس از دقایقی انتظار درب را کوفته بودند و می بینند که هر از گاهی کسی از این درب وارد و یا خارج می شود و بالاخره با نگرانی و احتیاط وارد محوطه چیتاآقامیر شده و ناگهان با دهها خانه و ساختمان دیگر روبرو می شوند و خلاصه هنگامه ای در چیتاآقامیر برپا می شود و تا مفتش حکومتی بیاید و مشخص شود که داستان چه بوده و چه کلاهی بر سرشان رفته است  کافی است تا مرغ قهرمان قصه از قفس خارج شود.
متاسفانه از بردن نام خانواده این شخص معذورم به دو دلیل :
یکی اینکه این خانواده بابت همان پول هنگفت شصت سال قبل ، مبدل به یکی از خاندان متمول و مشهور شهر شدند و درست نیست ناخدای ناکرده اکنون زیر سوال بروند.
دوم آنکه : هر چند که آن پول ، به حکم مجتهد وقت ، حلال بوده است اما شاید خواست بزرگان این خاندان و فرزندان آن مرحوم نباشد که خبر این قضیه توسعه پیدا کند ،هرچند خواص سالخورده ای هستند که این جریان را هنوز هم به یاد دارند.
هرچه هست ، شاید بتوان با توجه به ترفندی که به کمک « دو دره » بودن چیتا آقامیر در این قضیه زده شده است ، « اولین دو دره بازی » تاریخ دزفول را همین قضیه دانست.
از سویی شاید بتوان به عنوان تنها مورد «دو دره شدن» امریکایی ها در ایران در کتاب گینس اش به ثبت رساند (شوخی)

زنده باد دزفول

بلاگرهای محترم همشهری ، اگر در درج نقشه و آمار و اعداد خانه ها و وسعت چیتا آقامیر اشتباهی رخداده است بفرمایید تا با نام خودتان در پی نوشت این مطلب اصلاح شود.


نوشته شده توسط موزون در 14:23 |  لینک ثابت   • 

89/11/13

کادر عشق


چهارماه قبل نویسنده محترم و پر جنب و جوش وبلاگ چوب خدا مسابقه ای ساده و بی تکلف در زمینه داستان نویسی و خاطره نویسی با موضوعیت زیارت سلطان علی ابن موسی الرضا(ع) برگزار کرد که بنده هم ضمن اجابت دعوت ایشون ، جسارت کردم و خاطره ناقابلی نوشتم.
امروز تصادفا به لینک این خاطره برخوردم و حس کردم بد نیست متن کاملش رو به فضای دیسون اضافه کنم.   ( با اندکی ویراست )

این شما و این هم :

« کادر عشق » 

- آقای دایی ، من شنیدم که مرحوم پدرتون در حق شما بطور ویژه دعا کردن و یکی از دلایل موفقیت های روز افزون شما و آقای گلی جهان تون هم همین دعای ویژه و همیشگی اون مرحوم بوده.
-   پدرم همیشه در حق بنده لطف داشتن و محبتشون تام و تمام بود ، حالا نمیدونم منظور شما از ویژه بودن چیه ؟
(یه لحظه پشیمون شدم که : «روی آنتن زنده این چه سوالی بود که از دایی پرسیدم»؟ )
-  منظور خاصی ندارم ، فقط چون شنیده بودم که یکی از دلایل موفقیت های فوتبالی شما، دعاهای پیاپی و خیر پدرتون نسبت به شما بوده.

-......

( نیما نهاوندیان رشته کلام رو به دست گرفت و با یه خداحافظی برنامه رو به پایان رسوند)
از استودیو 24 الوند خارج شدیم به اتفاق علی دایی و نیما.
ساعت 11:30 شب بود ، اینجا مجری بودم ولی خودم به عنوان تهیه کننده و کارگردان باید فردای اون روز در مشهد برداشت های اولیه ی فیلم «نشان عشق» رو کلید می زدم و من به دلیل ضعف هماهنگی ها نتونسته بودم بلیط هواپیما گیر بیارم ، به همین خاطر قرار داشتم تا بعد از اتمام برنامه ی زنده ی اون شب در ساختمان الوند در تهران ، بشینم پشت فرمون ماشین خودم و از میدون آرژانیتن مستقیم بیفتم توی جاده ی خراسون.
تو فکر و حول و ولای رفتن به مشهد و قرار و مدارای عوامل فیلمبرداری بودم .
از نیما و علی دایی خداحافظی کردم و به سمت محوطه ساختمان الوند براه افتادم.
دستیار تهیه کننده «ورزش در ایران» خودش رو به من رسوند و گفت : آقای حسینا (تهیه کننده) دعوت کرده که به احترام علی دایی صبر کنم و برم به جمعشون ملحق شم و توی اتاق پذیرایی و گپ و گفتی با دایی و مهمون دیگه برنامه که یادم نیست کی بود ، داشته باشیم.
نمی تونستم روی تهیه کننده رو زمین بندازم ، رفتم.
کنار دایی نشستم و ازش عذرخواهی کردم که سوال بی موردی درباره پدرش روی آنتن پرسیدم .
 همین شد سرنخ حرف و خود علی دایی حرف رو به تماشاچی هایی کشوند که به باباش.....
من گفتم که راه چاره اش فقط کار فرهنگیه.
دایی نظر منو رد کرد و راه چاره یی داد... که نمی خوام توی دیسون بازگوش کنم.



ساعت 12 نیمه شب بود ، عذرخواهی کردم و از اتاق خارج شدم ، از پله های قدیمی لابی الوند در حال پایین اومدن بودم که یه لحظه پام روی شکستگی کهنه ی پله ها قرار گرفت و تعادلم رو از دست دادم و با وضع خیلی بدی تمام پله ها رو سقوط کردم .
شانس آوردم قدری خودمو کنترل کردم و در حال نشسته سقوط کردم و به بالاتنه ام آسیبی وارد نشد ، ولی از کمر به پایین همه جام کوفته شد ، دلم ضعف رفت ، رفقای همکار دویدن : چی شد مهران ؟؟؟؟
حدود نیم ساعت رفتنم رو به مشهد به تعویق انداختم ، همه جام آروم گرفته بود غیر از مچ پای چپم .
بدجوری پیچ خورده بود.
 از همکارا اصرار که : نرو با این وضعیتت مشهد ، نمی تونی برونی!
از من انکار و اینکه : باید برم ، نمیتونم ، عوامل منتظرن ، با مصیبت مجوزهای فیلمبرداری در صحن حضرت رضا(ع) رو گرفتم.
ساعت حدود 12:30 نیمه شب ، لنگان لنگان خودمو به ماشین رسوندم و سوار شدم و گازشو گرفتم به سمت شرق.

****

پلک هام یاری نمی کرد ، نزدیک به یک ساعت و نیم در کوچه پس کوچه های شرق تهران گم شده بودم و ساعت دوی بامداد بود که بالاخره از میدون افسریه به جاده امام رضا وارد شدم ، همینم شد که 5 صبح به سمنان که رسیدم ، دیگه نای روندن نداشتم .
کنار زدم و خوابیدم.
7 صبح چشام باز شد و به اولین کله پاچه یی ترو تمیز سمنانی که برخوردم از خجالت معده ام درومدم.
حدود 5 عصر بود که  کوههای «چین کلاغ»  رو پشت سر گذاشته و وارد مشهد شدم ، یک راست به سمت منزل اخوی رفتم .
پام خیلی آزارم می داد و بد جوری درد می کرد.
وارد خونه ی داداشم که شدم .
 چی شده برادر؟ پات ناراحته؟
داستان رو گفتم.
نذاشت بشینم.
- یالا...همین الان بایدبریم بیمارستان.
- نه بابا..مهم نیست
- چی چیرو مهم نیست؟ باید بریم.
منو رسوند بیمارستان امام رضا(ع).
سه سوت پام تا زیر زانو رفت توی گچ.
هرچی گفتم : دکترجان من اومدم مشهد برای برنامه سازی ، حق ندارم زمین گیر باشم ، یکماه تمام هماهنگی کارام شده ...

- آقای محترم ، این حرفا به بنده ربطی نداره ، رباتای پاتون بشدت آسیب دیده ، نره تو گچ ، تا آخر عمر این پا براتون پا نمیشه.
هنوز دوساعت از ورودم به مشهد نگذشته بود که ویلچر نشین شدم ! به همین راحتی.
دلم بدجوری شیکست !
چرا؟
 دوسال قبلش که اومده بودم مشهد ، بعد از طی کردن این همه راه تا رسیدن به بارگاه حضرت ، وقتی وارد صحن اسماعیل طلایی شدم ، حسی بسیار قوی بهم میگفت که «آقا ازت راضی نیست و تو بیخود اینهمه راه رو اومدی ، تو لیاقت ورود به حرم رو نداری ، از همون راهی که اومدی برگرد».
و من بدون ورود به حرم برگشته بودم.
این بار هم که از یکماه پیش قرار شده بود برنامه یی را با مضمون حضرت رضا(ع) بسازم ، همش به این فکر می کردم که آیا این بار منو راه میده توی خونه اش؟
و همون لحظه که توی الوند از پله ها سقوط کردم ، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود : «دیدی نمیخواد بری پابوسش؟»
ولی پررو شدم و اومدم ، منتهی به محض رسیدن منو ویلچر نشین کرد.
و این یعنی اینکه من ، حق ندارم سالم و سرپای خودم برم توی حرم.
فردا سر وقت رفتیم و فیلم برداری شروع شد ، یه حسی بهم می گفت : اول برین تصاویر موزه ی حضرت رو بردارین.
داداشم اومده بود و ویلچر منو جابجا می کرد.
فیلمبردار از بچه های نیشابور ، بسیار آروم و مودب که آموزگار فیلمبرداری و دعوت شده از سوی شبکه ی ZDF آلمان بود.
رضا شیخلانی علیرغم اینکه در کادر بندی تصاویر استاد بود، ولی گاهی مجبور می شدم بهش تذکرهای کوچولو بدم، روی همون ویلچر هم که نشسته بودم نمی تونستم از وظیفه ی خودم کوتاه بیام.
زیباترین تصویری که ازش خواستم از اشیاء موزه بگیره ، توپ طلای اهدایی خداداد عزیزی بود و مدال قهرمانی کاراته جهان توسط دخترکی 10 ساله از کرج.
موزه تموم شد و رفتیم برای ضبط تصاویر صحن ها .
در تمام لحظات فیلم برداری از موزه گرفته تا صحن ها ، همش به این فکر میکردم که عاقبت به من اذن دخول  داده میشه یا نه؟
برادرم گفت : داداش نمیخوای اول بری زیارت ؟
-  هنوز اجازه ندادن برادر.
-  کی؟
-  آقا
-  یعنی چی؟
-  راستش من بهت نگفتم ، ولی سری قبلی هم که اومدم نرفتم تو.
-  چرا آخه؟
-  من عقیده دارم که وقتی میای توی صحن های حضرت ، باید مکثی کنی و نگاهی به گنبد طلا بندازی و سعی کنی ارتباط حسی بگیری و در نهایت اگر دلت نلرزه و توی دلت غلیان احساس براه نیفته ، معنیش اینه که دعوت نشدی و باید از همون راهی که اومدی برگردی.
-  ولی داداش من این مطلب رو هیچ جا نخوندم و نشنیدم.
-  منم نشنیدم و نخوندم ، منتها حس و حال خودمه  و می دونم که اشتباه نمی کنم.
برادرم دیگه اصرار نکرد و گذاشت توی حال خودم بمونم.
( درست چهار سال بعد شنیدم که حضرت آیت الله بهجت رحمت الله علیه فرمودند : نشانه ی اذن دخول حضرت رضا ، انقلاب قلبی هستش و نشانه ی اذن دخول اباعبدالله ، اشک)
آقارضا(فیلمبردار) تو صحن اسماعیل طلایی و کنار سقاخونه ی طلا ، مشغول گرفتن شات های بسته از ایوان طلای حضرت بود.
صحن مملو زائر و ما مشکل اینو داشتیم که جمعیت مزاحم فضای کادر نباشن.
روی ویلچر سعی داشتم مراقب اونچه که در کادر ثبت میشه باشم.
ناگهان متوجه شدم که پیرمردی با هیبت روستایی های خراسان ، از عطش و عشق قرار گرفتن در کادر دوربین ، پشتشو کرده به گنبد و درست مثل اونایی که برای گرفتن عسکهای یادگاری مشهدی که پشتشون نقاشیه ، دست راستشو گذاشته روی سینه اش و به حالت احترام ، هی داره خودشو به کادر تحمیل میکنه.
من لهجه ی مشهدی رو کمی تا حدی بلدم.

-  هاجاغا، یَک کَم بِرِن اونور.
پیرمرد کمی فاصله می گرفت ولی از راستای نگاه دوربین کنار نمیرفت.
چندبار بهش تذکر دادم و دیدم که نخیر! کوتاه بیا نیست.
-  آقا رضا؟
-  جانم.
-  این پیرمرده پیله کرده که بیاد توی کادر ، بندازش بیرون از چارچوب.
-  چشم.
از سماجت پیرمرد ناراحت بودم.( منِ نادون)
ضبط تمام شد و به سمت قرارمون با خداداد عزیزی براه افتادیم.

****

دو روز بعد بدون اینکه به حرم مشرف شده باشم ، با روحیه یی سر خورده و ناراحت از اینکه چرا به «حرم رهم ندادند» ، به سمت تهران براه افتادم.
با همون پای تا زیر زانو گچ گرفته ، کلاچ گرفتم تا خود تهران.
اواخر پاییز بود و هوا بشدت سرد.
برداشت های تهران رو هم کامل کرده و رفتم پای میز مونتاژ .
نزدیک به سی ساعت پای میز مونتاژ طوری طراحی تدوین کردم و حساسیت به خرج دادم که مونتور بیچاره از شدت استرس بیمار شد.
برای  طراحی ذهنی تیتراژ پایانی ، بارها اشک ریختم ، میکس ذهنی بارگاه حضرت رضا (ع) و تصاویر نیزه اندازی عبدالرضا جوکار و اذان موذن زاده ی اردبیلی بشدت منو گریوند.
تمام سی ساعت مونتاژ ، هم خودم مراقب بودم و هم به مونتور توصیه می کردم که تصاویر پیرمرد رو در فیلم قرار نده ، چون پیرمرد تونسته بود یه جورایی توی کادر فیلمبردار قرار بگیره.
پایان مونتاژ ، ساعت 12 نیمه شبی یخبندان در تهران بود و هشت صبح فردا قرار پخش برای ایرانیان آن سوی آبها از شبکه جام جم .
ساعت 1 بامداد نوار برنامه رو به پخش  سازمان ارسال کرده و راهی خونه شدم.
درست روبروی پارک ملت ، سیم گاز خودرو برید.
هیچکس نبود توی اون سرما به فریادم برسه. چندبار به امداد خودرو زنگ زدم.
باورش سخته ، ولی اون شب تا 5 صبح تو ماشین سرما کشیدم و گفتم :  یا امام رضا(ع)، به حَرَمت راهم ندادی قبول، منو اونجوری روی ویلچر برای عرض نوکری به صحن و موزه ها راه دادی قبول.
دیگه الان که دارم با بدبختی کار رو تموم می کنم چرا اینجوری عذابم میدی؟ مگه چیکار کردم یا ضامن آهو؟
5 بامداد، امداد خودرو رسید و کار تموم شد و من راهی خونه شدم.
6 صبح رفتم توی رختخواب و 8 بیدار شدم تا برنامه رو ببینم.
برنامه پخش شد و تموم شد و تیتراژ پنج دقیقه یی پایانی شروع.
باورم نمی شد ، تصویر پیرمرد دست به سینه در تیتراژ پایانی خودنمایی می کرد.
داشتم از تعجب پس می افتادم.

- غیر ممکنه!! از تمام این مراحل و مراقبت گذشته بود تصویرش؟.
یهو مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده باشه ، زدم زیر گریه.
خدایا من چقدر بدبختم، من کی باشم که بخوام زائر رضا رو از فیلمی که متعلق به خودشه حذف کنم؟
خدایا منو ببخش، یا امام هشتم دستم به دامنت، عفوم کن!.
و من دوبار دیگه هم رفتم مشهد بعد از اون سفر، ولی بازم اذن دخول پیدا نکردم و دست خالی از مشهد برگشتم.
نوروز امسال(1389) ، حتی قبل از اینکه پامو توی صحن ها هم بذارم، اجازه رو گرفتم از ساحت پاکش و به فیض زیارت نائل اومدم.

السلام علیک یا غریب الغربا


نوشته شده توسط موزون در 17:1 |  لینک ثابت   • 

89/11/08

بُرشُک

خدایی هر کی طبق دستورالعمل دیسون درست کرد و خورد و خوشش اومد نتیجه رو اعلام کنه.

مواد لازم برای یکی از خوشمزه ترین و مفید ترین سوپ های جهان ( برای چهار نفر )

پیاز متوسط : یک عدد

آرد : پنج قاشق غذاخوری

قارچ خُرد شده : سلیقه ای (ترجیحا به اندازه دو کف دست پُر)

ادویه : یه قاشق چایخوری

نمک : به اندازه لازم

روغن جامد : دو قاشق غذاخوری

و یا روغن مایع : نصف استکان

تره لُری و یا بُسُر (بنسور) : دلخواه و سلیقه ای

گل بابونه خشک : به حد کافی

آب : حدود دولیتر

روش پخت :

1- قابلمه ای متوسط را روی شعله ملایم قرار دهید و روغن را ته آن بریزید.

2- پیاز را که قبلا خُرد و ریز ریز ( اِنجِنیدُن) کرده اید در روغن بریزید و به آرامی تفت دهید.

3- پیازها که قهوه ای شدند ادویه را به آنها بیافزایید و هم بزنید تا روغن و پیازها یکرنگ شوند.

4- اکنون آب را به قابلمه بریزید (مراقب پرش روغن و جیز و ویلیز آب در روغن باشید)

خواهید دید که پیازهای سرخ شده فوری روی سطح آب شناور می شوند.

5- حال منتظر بمانید تا محتویات درون قابلمه قدری گرم شود و به محض آنکه دمای آن از ولرم به سمت داغی رفت ، آردها را نصف قاشق نصف قاشق بدان اضافه کرده و هر بار که کمی از آردها را اضافه می کنید طوری قابلمه را هم بزنید تا آردها بدون آنکه گلوله گلوله ( پلی لَه پلی لَه ) شوند به شکل محلولی رقیق و یکسان با آب و پیازها مخلوط گردند.

6- وقتی تمام آردها اضافه شده و یکسان میکس شدند می بینید که برشکِ زرد رنگ شکل گرفته اما هنوز پخت آن به اتمام نرسیده است.حال نمک را هم اضافه کرده و بلا انقطاع برشک را هم بزنید (آرام و مستمر).

7- برشک زمانی آماده ی خوردن است که تمام مراحل بالا انجام شده و به موازات هم زدن های شما ، قُل بزند.حدود 5 دقیقه پس از قل زدن ، قارچها را درون برشک بریزید و 5 الی 10 دقیقه هم اجازه دهید تا قارچها درون برشک قل بزنند ...اکنون برشک آماده ی تناول است.

8- سر سفره بنشینید ، برشک را توی بشقاب های سوپ خوری بکشید و کمی گل بابونه ی خشک شده را با ساییدن کف دو دست آسیاب کرده و پودر شده ی بابونه ها را روی برشک تان بریزید و از عطر برشک و گل بابونه لذت ببرید.

تمام.

برشک سوپ کلاسیک دزفول است.

سوپهای اطراف و اکناف ایران را خورده ام ، همه خوشمزه بوده اند اما :

هیچکدام به ارزانی برشک نبوده و نیستند.

هیچکدام به سادگی برشک پخت نمیشوند

هیچکدام به مفیدی برشک نیستند

هیچکدام به خوش خوراکی برشک نیستند

هیچکدام به مهجوری و گمنامی برشک نیستند.

نکته : حدود 24 سال برشک خوشمزه ی مادرم را می خوردم تا اینکه از خانواده همسرم آموختم که در برشک قارچ هم بریزید کولاک می شود.

ضمن آنکه تره لری و بُسُر هم بریزید محشر است.

برشک انیس صبح های زمستونی خانواده هاست.

نرم کننده معده و روده.

مُلَین کننده مزاج.

سوپی رژیمی و دلچسب.

ای بابا...تبلیغات بازرگانی شد....فردا بیلبورد برشک سر چهار راه سی متری میره بالا.

کاش مسعود پرموز عزیز یه اسپانسر خوب پیدا کنه و توی رادیو دزفول تبلیغ برشک راه بندازیم ( شوخی کردم)

ولی جدی جدی اگر در کنار بحتیه و قیماق و لوبیه و .... کسی هم باشه که اول صبح های سرد زمستونی برشک پر از قارچ بفروشه فکر نکنم بد باشه.

ریسک خاصی هم نداره برای کسی که بخواد اولین برشک فروش دزفول باشه.

فوق فوقش چند کیلو آرد و روغن و قارچ ضرر میکنه.

ولی یه حسی بهم میگه : میگیره..اساسی!


پی نوشت : برایم مسجل بود که برخی دوستان در خصوص ضرب المثل مشهور « ریش مَری برشکَه » ( فرم چهره اش همانند برشک است) پرسش کرده و نسبت این ضرب المثل با خوراک برشک را جویا می شوند ، که شدند!

حقیقت آن است که برشک فقط یک سوپ نیست بلکه خوراکی بسیار مفیدی برای بیماری زکام کرده و سرماخوردگی است. اگر دقت کرده باشید افراد زکام کرده اشتهایشان به غذا خوردن کم است ضمن آنکه لازم دارند تا غذایی آبکی و گرم کننده بخورند. از سویی گل بابونه یکی از بهترین مخلوقات خداوندی در درمان سرماخوردگی و زکام است. لذا دزفولی ها ، فرهنگ خوردن برشک را برای بیماران سرماخورده و زکام کرده بسیار در دستور کار داشتند طوری که غذای اصلی بیماران سرماخورده همانا برشک بود و بس.

برشک رنگی زرد دارد و بیماری زکام نیز معمولا با بی حالی و زرد رنگی بیمار همراه است.

نکته مهم آنکه کابرد ضرب المثل فوق برای افراد «صرفا عصبانی» نبوده و وقتی کسی « بی حوصله و اخمو » بود می گفتند : ریش مری برشکه!

در واقع ، بی حوصلگی و اخمویی همان صفات افراد زکام کرده و در رختخواب افتاده است.

فکر کنم مسمای ضرب المثل را گفتم...نه؟؟؟

البته این تحلیل شخصی بنده است و ممکن است که درست نباشد. شما عزیزان هم وارد گود شوید.

در این نکته هم شک نکنید که برشک غذای اصلی افراد زکام کرده و سرماخورده بود.

نوشته شده توسط موزون در 16:50 |  لینک ثابت   • 

89/10/28

کلاغ ها

دیسون محلی است برای گفتن و شنیدن درباره آنچه که در آسمان و زمین دزفول وجود دارد.

اما به عنوان تجارب خارج از دزفول نیز ، گاهی احساس می کنم بد نیست تا دانسته های اندکم را با شما عزیزان در میان بگذارم.

این را از آنرو گفتم که در دزفولِ ما ، تقریبا کلاغ وجود ندارد و من این بار می خواهم از کلاغها سخن بگویم.

از آنجا که تمام آفریده های حضرت حق( جل و علا) ، نشانه هایی برای ما هستند تا راه زندگی را بهتر بشناسیم.

مانند داستان حضرت نوح (ع) و فرستادن پرنده ای از سوی خدا تا مهندسی ساخت کشتی را با الهام گرفتن از جناق سینه آن پرنده به وی بیاموزد.( که البته کلاغ نبود)

من اما ، همیشه ی خدا سعی کرده ام تا در حیوانات مختلف ، تبلور صفت های زشت و زیبای انسانی را بیابم تا اگر توفیق بود درسی و عبرتی از این رهگذر داشته باشم.

کلاغ همیشه برای من ، یکی از عبرت آموزترین حیوانات بوده است.

پرنده ای که صفت های متعدد انسانی را در خود داراست : حرص و طمع ، اطاعت پذیری از زندگی جمعی ،دور اندیشی ، فراموشکاری و به موازات آن هوش بالا ، احتیاط زیاد ، حجب و حیا ، برخورداری از فرهنگ نیکوی شهر من خانه ی من و.....

اجازه دهید از حضرت رسول(ص) آغاز کنیم که فرمود : سه چیز را از کلاغ بیاموزید.

اول : صبح زود به دنبال روزی می رود .

دوم : از خطر دوری می کند.

سوم : رفتارهای آمیزشی اش را کسی نمی بیند.

البته این را نیز همگان شنیده ایم که خداوند برای آموزش دادن به قابیل برای دفن پیکر غرقه درخون برادرش ، دو کلاغ را فرستاد که یکی یکی را کشت و دفن کرد و بدین ترتیب اولاد آدم آموخت که جنازه می بایست دفن شود.

فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً يَبْحَثُ فِي الأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَـذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ

( سوره مائده آیه 31)

کلاغها نژاد و انواع بسیار دارند :

کلاغ شمال غربی (شبه‌جزیره المپیک تا جنوب غربی آلاسکا)

کلاغ کوچک (استرالیا)

کلاغ آمریکایی (ایالات متحده، جنوب کانادا و شمال مکزیک)

کلاغ دماغه امید نیک (شرق و جنوب آفریقا)

کلاغ ابلق (شرق و شمال اروپا و خاورمیانه) {همان کلاغ رایج در مناطق سردسیر ایران}

در ویکی پدیا قریب به 42 نوع کلاغ  ذکر شده است که علاقمندان می توانند برای خواندن لیست بلندبالای آن به این سایت مراجعه کنند.


کلاغ جنگلی در حال خوردن لاشهٔ یک کوسه در سواحل ژاپن


برگردم به بحث خودم :

علاوه بر آنچه که از خاتم المرسلین در خصوص کلاغ ذکر شد صفات متعدد دیگری نیز در کلاغ قابل رصد است.

کلاغ ها جامعه بسیار قانونمندی دارند.

هرچند که «دزدی» یکی از صفات زشت کلاغ هاست و حتی در مواقع ساختن لانه از یکدیگر مصالح هم میدزدند اما دادگاه کلاغها یکی از نکاتی است که در جمعیت آنها کاملا جدی تلقی شده و کلاغ خاطی چند درخت آنور تر از دادگاه به انتظار صدور حکم می نشیند که اگر در پایان دادگاه ( گاها چند ساعته) گروه کلاغها به پرواز درآمده و از آنجا دور شدند به معنی تبرئه کلاغ متهم بوده و در غیر این صورت گروهی به سوی او حمله کرده و همگان به سرو رویش آنقدر نوک می زنند تا بمیرد.

کلاغ ها نه تنها در زمان قابیل ، که هنوز هم برای مرده یکدیگر احترم ویژه قائل بوده و جنازه همنوعان خود را با احترام دفن می کنند و مضاف برآن هرجا کلاغی بمیرد گروه کلاغها با فریاد و شیون بالای جنازه به پرواز در می آیند.

دیده شده که کلاغ نر و ماده ، برای حفاظت از جوجه های خویش با سروصدا ، دیگر اعضای گروه را به کمک می طلبند تا دسته جمعی به سر و روی شخص و یا حیوان مهاجم حمله کنند.

من درخت های گردویی را در مناطق سردسیر کشور (مانند نهاوند) دیده ام که بومیان محل آنها را کلاغکار می دانند.

کلاغ های طمعکار و دوراندیش ، در کنار تناول گردو به مخفی ساختن آنها برای فصل زمستان نیز علاقمند  بوده و چه بسا گردوهایی را در زیر زمین دفن می کنند تا زمستان برای خوردن آن مراجعت نمایند و البته که حیوان در روزها و ماههای بعدی قادر به یافتن گردوهای خویش نبوده و این دورنگری کلاغ ها به درختی تنومند مبدل می شود.

و این چنین است که بسیاری از درخت های گردوی ایران زمین ، کلاغکارند.

علاقه کلاغها به اشیاء براق و درخشان و سرقت اینگونه اشیاء (که گاهی فلزات قیمتی را شامل می شود) نیازی به تکرار و توضیح ندارد.

در سایت تبیان خواندنم که کلاغهایی دیده شده که روی پشت بزهای در حال چرا  به کمین  می نشینند تا از سوراخ های زیر پای بز ، موشهای صحرایی خارج شده و آنها را شکار کنند که این خود نیز نوعی کیاست است.

بنده بیش از سه یا چهار نوع کلاغ را در ایران ندیده ام اما مورد نظر من همان کلاغ کلاسیک شهرهای سردسیر ایران یا کلاغ ابلق است.


کلاغ ابلق ایران


این حیوان بین 160 تا 170 سال عمر می کند.

سالهاست که وقتی به کلاغ ابلق بالغی را می نگرم فی الفور به این می اندیشم که اگر لااقل صدسال داشته باشد حتما از فراز آسمان تهران ، قضایای مشروطه و جنگهای جهانی و قحطی های مردم و .... رابه چشم خویش دیده است.

اگر 120 سال داشته باشد عهد ناصری را درک کرده است.

آیا این کلاغ که روی دیوار روبرو نشسته و کلاغ کاملی است ، فلان شخصیت تاریخی و یا فلان واقعه تاریخی را شاهد بوده است؟

اگر زبان انسانی داشت برایمان میگفت؟؟

و خلاصه نشد من به کلاغ ابلقی نگاه کنم و اینگونه افکار به سراغم نیاید.

حدود 9 سال قبل در پشت بام خوابگاه دانشکده مان(خیابان فاطمی تهران) نشسته بودم و سر در کناب خویش داشتم که ناگهان در انتهای پشت بام متوجه کلاغ ابلقی شدم که سعی داشت چیزی را لای درز دیوار جای دهد.

منتظر شدم تا کارش تمام شد و رفت.

رفتم  چک کردم و روشن شد برایم که تکه ای دنبه ی گندیده را گیر آورده و برای روزهای آتی در لای دیوار پشت بام پنهان کرده است.

باور کنید به سختی توانستم دنبه را درآورم.

متعجب از اینکه چقدر این پرنده قوی و ماهر است در اینکار.

روزی در گذر از چهارراه میرداماد و چند قدم مانده به شیر خوارگاه آمنه ، ناگهان کلاغی از بالای درختی جلوی پایم سقوط کرده و به زمین خورد.

کلاغ فرتوتی بود.

هیچ جای زخمی در بدن نداشت و مشخص بود که انتهای عمرش را سپری می کند.

خیلی غمگین شدم از اینکه موجودی پس از یک و نیم قرن حیات ، در حال جان دادن است.

هنوز زنده بود و به وضع نزاری در وسط پیاده رو در حال جان کندن.

چند کلاغ دیگر بالای سرم به سختی قار و قار میکردند.

خودم را به نگهبان درب ورودی شیرخوارگاه رساندم.

-  آقا !

- بفرمایید

- ببخشید یکی اینجا داره میمیره...داره جون میده.سنشم زیاده. میشه بیارمش تو ! کنار این درخت جون بده؟ درست نیست وسط خیابون بمیره.

- گفت کی؟ چن سالشه؟

- گفتم سنش زیاده بالای صدسال داره.

- ای آقا! شر میشه واسه ما !  زنگ بزن اورژانس بیاد.

- گفتم کاری از دست اورژانس برنمیاد.

( حالا منو باش ، تو ذهنیت خودم بودم و اصلا به این فکر نمی کردم که طرف منظور منو به عنوان یک انسان محتضر گرفته)

خلاصه وقتی مرد نگهبان متوجه شد که گفتن من از « یکی » یک کلاغ است قدری ناراحت شد ولی وقتی متوجه ذهنیت و نیت بنده شد ، هم برایش جالب بود وهم اجازه داد کلاغ را به درون محوطه و پای یک درخت ببرم.

نمی دانم در مورد من چه فکر می کنید ولی برایم مهم بود که موجود زنده ای پس از این همه سال زندگی ، در حال مرگ باشد.

نمی دانم ، شاید عمر یک هفته ای مگس و آلودگی هایی که در همین یک هفته ی کوتاه بر بشر تحمیل می کند باعث شده تا براحتی مگس کش را با قدرت بر سرش فرود آوریم.

اما کلاغی که دهها سال در حال پاکسازی محیطهای شهری است و حیوانی تقریبا همه چیز خوار است شایسته این هست که لاشه در حال مرگش را از وسط راه کنار بگذاریم.

دوستان ،

این روزها در کمال سکوت خبری ، من شاهدم که کلاغها از محیط شهریِ کلان شهرها رخت بربسته اند و به سختی می توان کلاغی در آسمان تهران یافت (نه که اصلا نباشد) .

گفته می شود که امواج موبایل و تکثر آنتن های نصب شده در سطح شهر تهران ، موجب شده تا این حیوانات دوست داشتنی از فضای شهری خداحافظی کنند.

کلاغها در شهرهای سردسیر ، همان حکمی را دارند که قندرهای دزفول برای ما دزفولی ها (به لحاظ وفور حضور و فولکلور بودن این حیوان).

من درتمام عمرم ندیدم کلاغهای ابلق به انسان ها نزدیک شوند و همیشه فاصله چند متری خود را با آدمها حفظ کرده اند اِلا یک مورد.

و آنهم پیرزنی عجیب و دوست داشتنی در پارک ملت تهران که حکایتی غریب دارد و باشد تا وقتی دیگر.

قدر حیوانات نیمه اهلی شهرهایمان را بدانیم.


کلاغ هندی


تا وقتی دیگر ....بدرود


نوشته شده توسط موزون در 16:47 |  لینک ثابت   • 

89/10/24

یک عکس و هشت نکته

تماشای این عکس هشت نکته رو به ذهنم متبادر کرد که دلم میخواد با بچه های دیسون در میون بذارم.

 به عکس با دقت و تامل نگاه کنید :



بنظرم ، عکس هایی که گذر زمان رو نشون میدن و میشه گذشته و حال رو درشون به قیاس نشست ، اغلب نکات جالبی رو به ما ارائه میدن. نکاتی که ممکنه منشاء جلوگیری یه سری خرابی های آینده بشه و یا باعث بشه که از داشته هامون بهتر حفاظت کنیم.

من اینجوری در نظر میگیرم که کمترین نفع پرداختن به اینگونه عکسها میتونه این باشه که ارتباط اطلاعاتی مون با گذشته قطع نشه.

واقعا بعضی از تصاویر ، خیلی بیش از نوشته ها و گفته ها و سروده های ما ، میتونن در بخاطر سپردن تاریخ موثر باشن.

نمونه بارز این ادعا همون عکس معروف نخل کلبی خان هست ، که خیلی نوستالژیکه واسه قاطبه ی دزفولیا.

بگذریم :

دوباره به عکس نگاه کنید و این بار به شماره های یک تا هشت که حک کردم عنایت داشته باشین و همزمان با تماشای عکس و دقت در شماره ها ، به توضیحاتی که تقدیم میکنم التفات بفرمایید.

مطمئنم شما هم نکاتی رو به این عکس اضافه خواهید کرد لذا ، از شماره 9 به بعدش با شما که بگید و منم اضافه کنم به تصویر(با نام خودتون) اینجوری حس می کنم بحث دوطرفه تر میشه.




نکته شماره 1 : (پایین ، سمت راست)

اینا کت هایی هستن که از یک لحاظ در سرتاسر رود دز بی نظیرند.

چطور؟

به خونه های بالای کت ها نگاه کنید!

در حقیقت این کت ها متعلق به اون خونه ها هستن که مثلا ته شوادوون شون به این کت ها منتهی میشه و میشه گفت : ته شواددون این خونه لژنشین رودخونه محسوب میشه.

یادمه وقتی از بالای رودبند با تیوپ و یا شنا با آب همسفر می شدیم ، روبروی این کت ها که می رسیدیم محال بود به اونا زل نزنم و در فکر فرو نرم.

راستش چون در همسایگی رودبند و گورستان اجدادی مون قرار داشتن یه مقدار واهمه داشتم از این کتها.

ولی به مرور که بزرگتر شدم ، برعکس حسرت می خوردم که عجب ویژگی دارن این خونه ها! خوش به حالشون که ته شوادونشون به لب رودخونه گره میخوره.

متاسفانه الان که آب دز به تاراج استانهای مرکزی کشور رفته و دِبی رود خونه کم شده ، اغلب این کت ها با ساحل آب ، چندمتر فاصله دارن و دلم میگیره وقتی مرگ طراوت رو در این کت های خاموش می بینم.    (برخلاف این عکس که هنوز کت ها زنده و سرحالند)

نکته شماره 2 و 3

شاید جوون ترای شهر از وجود چیزی بنام زَچ (zach) بی اطلاع باشن لذا جسارت می کنم و توضیح مختصری میدم و اگر ناقص گفتم بزرگترا اصلاح کنن لطفا.

گاهی می شد که کسی وصیت می کرد تا پس از مرگش اونو به کربلا و نجف (یا حتی جای دیگه) ببرن و خلاصه قرار بود که در مکانی خیلی دورتر از دزفول دفن بشه ، اما امکانش برای مدتی موقت وجود نداشت.

مثلا کسانی که شغل شون بردن جنازه به عتبات بود تا دوسه ماه امکان تحویل گیری و حمل جنازه رو به عراق نداشتن و یا مسائلی مانند مشکلات عبور و مرور مرزی موقتا امکان بردن اموات رو به اونور نمی داد.

 به همین خاطر در  قبوری شبیه به کشوهای سردخونه ، جنازه رو با تابوت (در تابوت باز بود) قرار می دادن و جلوی این قبر دیواری رو آجر می چیدن و مهم نبود که زمان خروج میت از این قبر که اسمش زَچ بود چقدر طول بکشه. اونی که اهمیت داشت این بود که در این شکل کار ، میت رو اصطلاحا « به امانت می گذاشتن» و دفن شده محسوب نمی شد و اگر اشتباه نکنم نماز شب اول قبر هم براش نمی خوندن.

یادمه خاله ی مادرم وصیت کرده بود که ببرنش نجف ، اما چون سال 1361 بود و زمان هم زمان جنگ تحمیلی ایران و عراق ، جنازه رو در یکی از زچ ها (جایی که علامت شماره 2 زدم) قرار دادن به رسم امانت ، اما حدود 5 سال بعد ، فرزندانش ناامید از پایان جنگ و خدابیامرز رو در شهید آباد دفن کردن.

زچ های رودبند هم برای زمان کودکی من خیلی ترسناک بودن.

نکته شماره 4 :

جایی که شماره گذاری کردم درست پشت اتاق بی بی گزیده اس ، جایی که تمام اجداد خانوادگی بنده دفن هستن.

نکته تاسف بار برای من اینه که خاندان ما سندی 200 ساله از یک قطعه حدودا 300 متری از این نقطه دارن و دهها نفر از خاندان ما طی دو قرن گذشته اینجا دفن هستن که آخریشون مادربزرگ خودم بود در سال 1359 ، اما ظرف چند سال اخیر اوقاف و شهرداری بدون توجه به مالکیت چند صدساله ما و دیگر مالکین محوطه رودبند اقدام به محو قبور و چمن کاری روی اونا کرد که خیلی از این کار نابخردانه شون ناراحتم. البته اینکار زشت با همکاری شهرداری صورت گرفته که به موقعش برای احقاق حق خانوادگی مون اقدام خواهم کرد و متخلفین باید پاسخگو باشن.

نکته شماره 5 :

آه...و آه....از باغ گدول عزیزم چه بگویم که ناگفتنش بهتر است.

من سبزی بیشتر نقاط ایران رو خوردم و تنها و تنها سبزی های نهاوند همدان ( که با آب چشمه به عمل میان) کمی و فقط کمی به پای طعم نعنا و ریحون این باغ میرسه.

این باغ براستی بیش از یه باغ سبزی کاریه و میتونه موزه بقولات دزفول نام بگیره.

چاه معروفی که توی این باغ سیصدساله وجود داره و کسی نمیدونه تهش به کجا میرسه. انبار فروش سبزی مش سلطانعلی که به طرز عجیبی و با شیب حدود 40 درجه گود و به سمت پایینه.

حوضچه های آروم و دوست داشتنیش و شرشر لوله آبی که از رودخونه به درون حوضها پمپاژ میشه.

چند سال قبل ، یه روز دوربین رو کاشتم جلوی همین حوضچه ها و چنتا پیرمرد قدیمی محل رو که دائما اونجا نشسته بودن و گپ میزدن ریختن روی دایره و هر چی دلشون خواست گفتن و منم ضبط کردم.

الانم هرموقع میام شهر ، محاله یه سر نزنم اونجا و هر بار که میام یک قدم به مرگ نزدیکتر می بینم باغ گدول نازنین رو.

نکته شماره 6 :

و باز هم جاده ساحلی.

خوبه که این جاده سرعت جابجایی رو در سطح شهر زیاد کرد و خوبه که بار ترافیک شهر روکاهش داد.

ولی چه بخوایم ، چه نخوایم...جاده ساحلی وقتی اومد ، ارتباط محلات ساحلی رودخونه رو با مام دز ، قطع کرد.

ما با رود دز ذره ای تکلف ندشتیم به خدا.

خیلی خیلی راحتتر از اونی که تصور کنید باهاش عجین بودیم.

از شنا کردنمون تا خوابیدن شبونه مون روی صفه هاش .

از لباس شستن مون تا غذا خوردن مون.

جاده ساحلی که اومد و ماشین پشت ماشین پارک کردن بین ما و رودخونه و مثل اینکه دائما مهمون غریبه اومده باشه خونه تون...ما ( بچه ها) مجبور بودیم رسمی و با تکلف بیایم لب آب.

به خدا راس میگم.

ما گوسفندایی رو که با ته سفره هامون بزرگ می کردیم خیلی راحت به رودخونه می بریم و می شستیم و چاق می کردیم واسه روز عاشورا.

وقتی بر می گشتیم خونه زیر شلواری مون روی شون هامون بود تا نزدیک دکان مش دُلدُل ، واسه اینکه شورتای مامان دوزمون ( شورتای بلند و دوخت مادرامون) که باهاش شنا کرده بودیم خشک بشن.

جالبه که بعد از اتمام شنا کردن ، از پیرهن و شلواری مون به عنوان حوله و حجاب استفاده می کردیم.

اینو اونایی که بالای 35 سال سن دارن و اهل بافت قدیمی شهر بوده باشن میدونن.(روشش هم خیلی خاصه) و اینگونه بود که برای رفتن به رودخونه نیاز به تشکیلات و تکلف و قرار و مدار نداشتیم. هرجا که بودیم و در هر وضعیتی که بودیم مثل بچه های بندری و فرهنگ عجین بودنشون با دریا ، ما هم با مادر دز راحت بودیم. و لباسی که تنمون بود هم لباس بود هم رختکن و حوله و ....

جاده ساحلی که اومد و تازه واردها تشریف آوردن ، تمام اینها گرفتار ادا واصول و تکلفات شد.

توی این عکس ، هنوز جاده ساحلی به رودبند وصل نشده. دقت کردین؟

نکته شماره 7 :

پیر آقا رودبند.

نمیدونم چقدر مطالعه در خصوص جنس این پیر دارید. من آخرین کسی رو که برای معماران مرمتکار این گنبد مصالح می آورده و خدارو شکر هنوزم زنده اس به گپ و گفت نشستم.

از اون مهمتر در محضر آخرین معماران عزیزی که با دستای نازنین شون این گنبد قدیمی رو مرمت و تعمیر می کردن زانو زدم و حرفا و تصاویرشون را در آرشیوم دارم.

برای ساخت این گنبد شیرگاومیش بسیاری مصرف شده.

همینطور پشم بز.

این عکس احتمال زیاد در تابستون گرفته شده.

درخشندگی گنبد مقرنس آقاسید علی رودبند در این عکس خیلی به چشم میاد. می دونید چرا؟

عرض می کنم.

همین الان که فصل زمستونه یه سر برید اونجا و به پیر نگاه کنید و خواهید دید که کمی زرد بنظر میرسه و به سفیدی این تصویر نیست.

دلیلش اینه که ایام پاییز و زمستون که هر از گاهی نزولات آسمانی شامل حال این اثر تاریخی میشه ، تا مدتها پس از خیس شدن گنبد ، چربی شیرهای گاومیشی که درش بکار بردن خودشو نشون میده.

ولی در فصل گرما و خشک ، زردی این چربی ها خیلی کمتر خودشو نشون میده.

نمی دونم بعد از عمر با برکت استاتید معززی که چند سال یکبار این گنبد و گنبد شوش دانیال رو مرمت میکردن تکلیف نوسازی این آثار با کیه؟

آیا سوادش و دانشش از این بزرگان گرفته شده؟

نکته شماره 8 :

خود رودخونه.

هیچی ندارم بگم جز اینکه نگاه کنید و ببینید که فقط در عرض بیست سال گذشته تا حالا ، چه بر سر حقابه پدریمون آوردن.


با تشکر از موسسه دزفول شناسی و وبلاگ مرکز شهر

نوشته شده توسط موزون در 21:36 |  لینک ثابت   • 

89/10/21

آن شب سخت گریستم

از یاد نمی برم روزی را که در محضر شما نشسته و گفتم : مهندس! اصالت دزفول در خطر استحاله و تخریب است.

با لحنی سرشار از غرور و عشق به دزفول گفتید : هویت و اصالت دزفول هیچگاه از بین نخواهد رفت.

گذشت ....

تا حدود سه سال بعد ( همین امسال) که « در مسیر زاینده رود» را روی آنتن فرستادید.

شبی در حال تماشای سریال ، هم زمان اخبار سایبری را روی نت بوک جستجو می کردم که به خبر عذرخواهی حسن فتحی (کارگردان سریال) از مردم شریف اصفهان برخوردم که از اهالی نصف جهان!! بخاطر ضعف بهنوش طباطبایی در تکلم به گویش اصفهانی پوزش می خواست.



چرا؟

فقط به این دلیل که مردم اصفهان به پر قبایشان برخورده بود که چرا یکی از ستاره های سینمای ایران از پس گویش شهرشان بر نیامده است.

و این اعتراض در حالی صورت گرفته بود که سریال درمسیر زاینده رود ، عملا سریالی در خدمت صنعت گردشگری اصفهان بود و بس.

آن قاب های گل و بته ای دوربین و آن آگران دیسمانهایی که فتحی با استادی تمام از اصفهانِ ناشناخته!! بسته بود جای تشکر هزاران باره از سوی مردم اصفهان را داشت.

اما اصفهانی ها که در ایران زمین ، به طلبکار بودن و دست بگیر داشتن شُهره اند (ضمن ادای احترام به آنها) تمام این خدمت رسانه ای سازمان شما را نادیده گرفتند آقای مهندس!

و تنها نقطه ضعف ناچیز سریال را ( ضعف بهنوش در تکلم به گویش اصفهانی) آنقدر به شکایت نشستند که سازمان به انحاء مختلف به دلجویی از آنها پرداخت.


مهندس!

اینجا بود که ، آن شب پای سریال درمسیر زاینده رود ( بخوانید درخدمت زاینده رود) گریستم.

و سخت گریستم.

برای چه؟

برای شهر پدری شما.

برای دزفول که داشته هایش روز به روز به تاراج بی توجهی ها و خواب آلودگی های فرزندانش می رود.

آقای مهندس ضرغامی عزیز!

از قدیم گفته اند که : با حلوا حلوا دهن شیرین نمی شود برادر.

باور بفرمایید ، اینکه صرفا دلتان به پیشینه ی فرهنگی دزفول قرص باشد خیالی بیش نیست.

از شما می پرسم :

فرزندان شما چقدر به گویش شهرتان تسلط دارند؟

و مگر غیر از این است که زنده بودن یک زبان به این است که مورد کاربری و تکلم قرار گیرد؟

آیا خبر دارید که چند درصد از مادران امروزی دزفول با کودکان خویش به گویش دزفولی تکلم می کنند؟

خوشبختانه مرکز تحقیقات صداوسیما ، قوی ترین و دقیق ترین نظر سنجی ها را در کشور انجام می دهد ، لذا خواهش دارم از جایگاه رئیس رسانه ملی (نه یک دزفولی) دستور فرمایید یک تحقیق میدانی ساده در این خصوص به عمل آید تا حقیقتی تلخ بر شما آشکار شود.

شما را به خدا ، حقوق رسانه ای مردم شهرمان را به رادیوی نحیف دزفول حواله ندهید که همچون شمعی در برهوت فرهنگِ سرگردانِ امروزِ شهرمان سوسو می زند و با امکانات و نفرات کمی که دارد به هیچ وجه در حد و شان پیشینه فرهنگی شهر اجدادی بنده و شما نیست.عزیزانی که در رادیوی دزفول غیرتمندانه این شمع را روشن نگه داشته اند خود نیز وقوف دارند که ظرفیت و نیاز دزفول به رسانه ای محلی بسیار بیش از اینهاست.

آقای مهندس ضرغامی؛

اگر قرار بود در این 6 سال ریاست تان بر حساسترین دستگاه نظام ، به همگان اثبات کنید که شائبه رانت استخدام و بکارگیری همشهریانتان به شما نمی چسبد ، باید عرض کنم که کاملا موفق بوده ایدو دیریست که همگان (اول از همه دزفولی ها) این حقیقت را پذیرفته اند و حرفی در آن نیست.

اما جان برادر!

گمان نمی کنید برای اثبات «نداشتن اخلاق قوم گرایانه» قدری دچار افراط شده اید؟

یکبار دیگر عرض می کنم : حواله حقوق رسانه ای مردمی را که  «حضرت روح الله آرزوی دیدارشان را داشت» به همین رادیوی کم امکاناتِ دزفول ندهید.

آیا می خواهید بنده باور کنم که شما خبر ندارید که حفظ اصالت ها و باورهای نیکوی سنتیِ جای جای این سرزمین (من جمله دزفول) جزو سیاست های کلان رسانه ملی است؟

و خبر دارید که جزو سفارشات موکد حضرت آقا(روحی له فدا) هم هست.؟

آیا می خواهید بنده باور کنم که شما از حجم تکلم و پخش برنامه های استانهای آذری زبان به زبان آذری خبر ندارید؟

از سیمای استانی کردستان چطور؟

سیمای استانهایی همچون لرستان نیز براحتی به زبان شیرین لری برنامه هایشان را پخش می کنند.

و مگر در غیرت و دلاوری دزفول و دزفولیان شک دارید؟(اگر استانهای یاد شده بابت غیرت و دلاوریشان چنین میدان و اختیاری دارند)

آقای مهندس حقوق رسانه ای دزفول را به سیمای خوزستان هم حواله ندهید و می دانید که منظورم چیست؟

اگر هم اندکی شک دارید لطف کرده و از مدیرکل محترم سیمای استان خوزستان بخواهید تا سهم گویش دزفولی را در سیمای استان خوزستان به شما گزارش دهد (البته غیر از برنامه هایی که صرفا زبان دزفولی را با لوده گری به سخره می گیرند)

همه حرف من این است که امثال شما و جناب مخبر می توانید پرچمدار نهضت « جلوگیری از استحاله فرهنگی دزفول» باشید.

آقای مهندس!

بگذارید هر که هرچه می خواهد بگوید اما شما را به جده ات زهرا قسم ، به پیشنهاداتی که در زیر ارائه می شود بیاندیشید و نگران از این نباشید که در سطوح بالای نظام ، کسی به شما کنایه ای مبنی بر ایجاد رانت برای دزفول بزند.

بنده به کرات دیده ام و شنیده ام که آقایان آنقدر از دزفول و دزفولی خاطرات خوش و باعظمت دارند که مطمئنا شما را تحسین هم خواهند کرد.

1- دستور فرمایید تا رادیو دزفول را توسعه همه جانبه دهند (منابع مالی، انسانی و زیر ساخت)

2- دستور فرمایید برنامه های رادیو «دزفول» صددرصد به « دزفولی» تکلم کنند و لاغیر.

3- دستور فرمایید تا شورای سیاستگزاری متشکل از پژوهشگران و فرهیختگان دزفولی (مقیم و غیر مقیم) تشکیل شده و نظارت کامل بر محتوای ارائه شده داشته باشند.

4- دستور فرمایید تا رادیو دزفول روی کانال های ماهواره سیمای استانها قرار گیرد و دوربینی زنده استودیوی آن را پوشش دهد به نحوی که دزفولی های غیرمقیم به مردم شهر پدری متصل باشند.

5- دستور فرمایید تا وبسایت کاملی برای این رادیو ایجاد شده و رادیو دزفول به شکل استریمینگ (streaming)روی اینترنت قرار گیرد تا در اقصی نقاط جهان امکان بهره برداری دزفولی های دور از وطن از این رادیو امکان پذیر باشد.

6- مهم : مسئولین محترم شهر به بنده اطلاع دادند که چندی پیش سازمان صداوسیما ایجاد پنج شهرک سینمایی در پنج نقطه کشور را تصویب کرده است اگر چنین است دستور فرمایید تا دزفول به لحاظ فرمانداری ویژه بودنش ، به لحاظ پتانسیل های محیطی ، به لحاظ..... شمول این مصوبه شده و یکی از شهرک های پنجگانه در این شهر مظلوم ساخته شود.

7- جناب ضرغامی ، بیست سال از جنگ می گذرد ، سهم تاریخ جنگ دزفول از سیمافیلم و شبکه های فیلم ساز رسانه ملی کجاست؟

بپذیرید برادر!

بپذیرید که گویش دزفول کمترین چیزی است که در حال انقراض است.

در مسیر زاینده رود ، رودی را به تصویر می کشید و « بودنش » را در اذهان نهادینه می کرد که از نحیف شدن رود شهر شما ، جان می گیرد.

سید!

آن شب پای سریال شما ، برای شهر پدری شما سخت گریستم .


نوشته شده توسط موزون در 17:24 |  لینک ثابت   • 

89/10/16

شکار بَنَک

دیروز که از جام جم بر می گشتم ، برای خرید باتری موبایل آغامون (همسرم) به پاساژ نزدیک خونه مون رفتم و بعد از پرس و جو از موبایل فروشی چشمم افتاد به یه مغازه ترشی فروشی شیک و خودمونی که تازه افتتاح شده بود.

رفتم تو.

تنوع جنسش خوب بود و من همینطور که گرم بررسی ترشیاش بودم متوجه یه چیزی شدم.

شبیه خوشه های خیلی ریز غوره به رنگ سبز ماشی توی آب و سرکه خوابیده .

پرسیدم اینا چیه؟

گفت : ترشی بَنه .(BANE)

می دونستم که بعضی نقاط ایران که بَنَک رو می شناسن بهش میگن بنه.

یه خورده چشیدم.

یهو طعم قدیمی بنک و کُلخُنگ تو مشامم پیچید.

خیلی برام جالب بود که بنک نارس رو ترشی کنن.

پرسیدم  : خودتون درست می کنین؟

بادی به غبغب انداخت و گفت : آره.

گفتم : جنوبی هستین؟

گفت : نه ! ولی کارمند بانک بودم و سالها شیراز زندگی می کردم و اونجا یاد گرفتم .

گفتم اینا بنه های کوهای شیرازن؟

گفت : آره.

و من به این فکر می کردم که منتهی الیه کوههای سترگ زاگرس که در استان فارس تموم میشه محروم از این نعمات خداوندی نیست.

همین الانکه دارم این پست رو می نویسم یه خوشه ترشی بنک رو توی دهنم گذاشتم و با چوبش که نرم و ترش شده جاتونو خالی کردم.

ولی این قضیه ترشی بنه منو برد به سی سال پیش :

ما بچه های محله سبط شیخ ، مثل محلات دیگه ای که همسایه رودخونه بودن ، تمام سال (حتی زمستون) برای سرکشی به ساحل رودخونه دنبال سرگرمی و بهونه بودیم.

یادمه یکی از سرگرمی های زمستونی لب دز به شرح زیر بود.

نمی دونم کدوماتون سَله های گامیشی دیدین!

« سَلَه » یه واژه اصالتا عربیه و به معنی « سبد ».

کانالای عربی رو که ببینین در گزارش ورزشی بسکتبال میگن : کره السله ، یعنی توپ و سبد.

(متنفرررررررررم از زبون عربی رایجی که در کشورهای عربی امروزی استفاده میکنن و واژگان خلق الساعه در میارن واسه خودشون و دارن از عربی زیبای قرَآنی دورتر و دورتر میشن)

بگذریم ...

تو خونه گامیشیای دزفول ( اونایی که گاومیش و یا محصولات لبنی گاومیش دارن) یه سبدهای مخروط شکلی بافته از چوب بود که خیلی بزرگ بودن که بعضیاشون هنوزم دارن.

منظورم تَپ نیست ها!.

این سله ها که میگم شاید حدود 100 لیتر حجمشون میشد.

خلاصه اینکه یه کسایی که هیچوقت باهاشون حرف نزدیم و نمی دونم از کجا میومدن ، هرسال زمستون سروکله شون پیدا میشد با وانتهایی از قبیل وانت مزدا.

عقب وانت هاشون چنتا سله پر از بنک بود. ( بنک ها!.....نه کُلخُنگ).

ما هم که درسمون رو فوت آب بودیم می رفتیم و حدود 10 متر پایین تر از اونا وای میسادیم.

در حقیقت پاچه های زیر شلواری مون رو تا زانو ور می زدیم و با دمپایی می رفتیم توی آب ( تاحد زیر زانو) و منتظر می شدیم.

آقایون مورد بحث ، سله های بنک رو از عقب وانت پیاده می کردن و دونفری دو طرف یه سله رو می گرفتن و میوردن توی آب.

سله رو تا نصفه درون آب میکردن و اینجوری بنکا رو می شستن.

ولی قصدشون شستن بنکا نبود و اصل زحمتی که می کشیدن برای این بود که بنک های بدون مغز و پوک بیان بالا و روی آب قرار بگیرن و خلاصه وقتی بنک های پوک و سبک بالا قرار می گرفتن ، خیلی آروم سله رو فرو می کردن توی آب تا جایی که لبه های سله مساوی سطح آب میشد و اونوقت بود که بنکای پوک از بقیه بنکا جدا شده و شناور روی آب به سمت ما سرازیر و مام که از خدا خواسته ، دونه دونه جمشون می کردیم.

اونوزمونا بنک قیمت زیادی نداشت و ما به راحتی با 10 ریال یه قیف بنک می خریدیم.

میخوام بگم اون بنکا ارزش مادی خاصی نداشتن ولی دو دلیل داشت این کار ما :

یکی سرگرمی و بهونه ای بود که ما حتی زمستون هم از « مام دز» مون دور نباشیم.

دیگه اینکه فرهنگ اون موقع اینجوری بود که صرفنظر از فقر و غنای افراد ، مردم عادت داشتن که از دور ریز هر چیری پرهیز کنن.

همون واژه ی معروف : حیفَه. (HEFA)

ما در حقیقت : حیف می دونستیم که میل نکنیم.

و این با «حیف و میل» خیلی فرق داره.

یادمه حداکثر ، ده درصد بنکایی که جمع می کردیم مغز داشتن.

ولی مشغولیاتی بود بخدا.


نوشته شده توسط موزون در 21:25 |  لینک ثابت   • 

89/10/14

ننگت باد پَهلَوی



کلیک کنید
نوشته شده توسط موزون در 19:49 |  لینک ثابت   • 

89/10/10

نیای من

خونه پدربزرگم (پدر مادرم) وسط شهر اهواز بود.

کوچه منوچهری ، سر چهار راه نادری.

خاطره ها دارم از اونجا.

پدربزرگم دوسال قبل از تولد بنده عمر داده بود به تمام همشهریای گرامی.

اصلیتش مال حیدرخونه و مشخصا محله کرناسیون بود.

 آبدارخونه ی فعلی مسجد کرناسیونه ، در حقیقت مغازه پدرِ پدر بزرگم بود که همین چن سال قبل (حدود بیست سال قبل ) مادرم و خواهرا و برادراش ، برای شادی روح پدرشون به مسجد بخشیدن و شد وضوخونه و آبدارخونه ی اونجا.

کجا بودم؟

آهان! اهواز ، کوچه منوچهری.

حاجی نزدیک به  130 سال پیش ( اوج عهد ناصری) با 14 سال سن پا میشه میاد اهواز و از شاگردی یه اوسای حلواپز ( حلوا شکری و ...) شروع می کنه و می رسه به جایی که فقط موجودی یکی از حسابای بانکیش ( بانک بازرگانی ، بنظرم جد همین بانک تجارته) 570 هزار تومان پول بوده.

سند این ادعا رو دارم ( ته چک هاش) .

برای اینکه بهتر روشن بشه که 570 هزار تومان در سال 1329 یعنی چی! به مثال زیر توجه کنید :

سال 1323 پروژه ی ساخت پل معلق اهواز کلید می خوره و پس از شش سال طول زمان و هزینه های اضافی که به پروژه تحمیل می شه و دوتا پیمانکار( اگه اشتباه نکنم) عوض می کنه ، در سال 1329 با کلی هزینه ی اضافی ،فقط با برآوردنهایی  57 هزار تومن( شش سال هرینه ساخت) پل افتتاح  میشه.

دوستان تو ذهن مبارکشون برداشت نکنن که موزون می خواد پز گذشتگان شو بده.

نه. اصلا.

واسه من از پدربزرگم (همین پدر مادرم) دوچیز مونده.

یکی مقداری از ته چک هاش که تاحدی نشون میده این آدم چه راکفلری بوده تو اهواز؟

دوم یه رادیو چوبی قدیمی که مربوط به جنگ جهانی اول می شه ( سر فرصت داستان این رادیو رو می گم براتون ، چون جالبه)  .

اما اون چیزی که برای من از این « نیای مادری » افتخار آمیزه اینه که علیرغم ثروت افسانه ایش و شهرتش تو اهواز و دزفول ، آدم بسیار متواضع و مومنی بودن.

حاجی؛ نه بخاطر خساست بلکه بخاطر روحیه مردونگی و غیرتش(غیرت کاری) تقریبا تمام نیازهای تعمیراتی خونه رو خودش انجام می داد.

حتی وصله کردن کفش ها رو.

او در حالیکه بسیار بخشنده و سخی بوده و بسیاری از فامیل و غریبه های مستمند رو زیر پر و بال خودش می گرفت و یکی از چهار تاجر بزرگ اهواز محسوب می شد ، بنایی خونه شو خودش انجام می داد.

حاج عبده ، طبق اسناد گمرک بندرعباس( همین الان موجوده) اولین کسیه که پس از افتتاح گمرک فعلی بندرعباس ، بار تجاری از کشتی تخلیه می کنه و از گمرک بندر ترخیص می کنه.

همه اینا رو گفتم که دو چیز بگم :

1- دزفولی ها اصولا هوش و توانایی بالقوه ای دارن و حاج عبده حلوایی یکی از صدها هزار دزفولی تاریخه که با دست خالی و به عنوان یه یتیم 14 ساله ، از دزفول به اهواز میاد و سالها بعد 0 حدود 80 سال قبل) یکی از چهار نفری می شه که شرکت سهامی برق اهواز رو تاسیس می کنه و نعمت برق رو به این شهر وارد می کنه.

2- آدم می تونه چنین مسیری رو بره ، ولی خدارو از یاد نبره و مومن بمونه تا آخر عمرش.

حاتم طایی بشه ولی یادش نره که غلام علی (ع) باید بمونه. حاجی چنان مومن بود که با وجود ثروت و شهرت بی حد و حصرش ، وقتی به کربلا می رفت ( چند ده بار به کربلا مشرف شد) حتما یکی از اموات دزفولی و یا اهوازی رو با زحمت فراوون (ممنوع بود اینکار و باید شبونه و از لای نیزارهای هورالعظیم و با بلم و یا روی دوش می بردن اموات رو) با خودش به نجف می برد و در قبرستان وادی السلام به خاک می سپرد. همونجایی که خودش در سال 1346 دفن شد. درست درون قبر مادر مرحومش ( که خودش با دست خودش 37 سال قبل به خاک سپرده بود).

همیشه افسوس خوردم که چرا قدرت نوشتن رمان رو ندارم تا داستان زندگی 97 ساله حاج عبده حلوایی رو بنویسم.

افسوس!

خدا همه رفتگان رو بیامرزه.

در پایان یکی از جملات روزمره حاجی رو بنویسم براتون :

پیا نی کسی که هِلَه کار اَ حُش رووَه در.

ترجمه : مرد نیست کسی که اجازه بده کار از خونه بیرون بره.

منظور دقیق مرحوم حاجی : یه مرد باید اونقدر توانا ، کار بلد و غیور باشه که برای خرده کاری هایی مثل تعمیر لباس ، کفش ، شیرآلات ، برق و بنایی جزئی... اجازه بده که خانواده محتاج بیرون از خونه بشن.


نوشته شده توسط موزون در 9:9 |  لینک ثابت   • 

89/10/08

نوشابه تگری

اوایل دهه شصت (حدود 27 سال قبل) محدوده شمالی شهر در ضلع جنوبی فلکه بسیج تموم می شد.

از ضلع شمالی فلکه بسیج به سمت دشت سبیلی  (sabiri) همش بیابون برهوت بود و تنها چیزی که خیلی  به چشم میومد دودکش های بلند کوره های میلیونی هوفمان بود.

درست پشت محدوده کوره ها یعنی کمی قبل از کشتزارهای سبیلی ، زمینهای مسطح و خاکی متعددی  توسط بچه های حیدرخونه وسیاه پوشان ( نیمه شمالی شهر) مبدل به زمین های فوتبال خاکی شده  و روزهای تعطیل ، کولاک فوتبال زمین خاکی بود.

من و رفقا بعضی اوقات توپ پستنِ (pesten) مون رو بر می داشتیم و می رفتیم و می زدیم زیر توپ.

امان از وقتی که کسی زخم و زیلی می شد وسط بیابون.

نه امکاناتی و نه پانسمانی و نه وسیله نقلیه ای.

مصیبت بود.

ولی خدایی شیرینی خاصی داشت ، زمستون و تابستون حالیمون نمی شد که.

موقع برگشتن جون به سر می شدیم تا به شهر برسیم.

چرا؟

معلومه.

همه تشنه بودیم و زبونمون از عطش به سقف دهنمون چسبیده.

این بود که وقتی به محدوده شهر نزدیک می شدیم مسیر طوری انتخاب می شد که هرچه زودتر به خونه ی یکی از بچه ها برسیم و  رفع عطش کنیم.

جنون فوتبالمون با فصل تابستون که یکی می شد ، این عطشه بیچاره مون می کرد ولی چاره ای  نداشتیم عشق فوتبال یه چیزه دیگه بود.

یه روز که همگی عطش کربلایی داشتیم و به شهر برمی گشتیم ، یکی از بچه ها که تازه به جمع مون پیوسته بود ، خونه شون حاشیه شمالی شهر  یعنی درست نزدیک محل فعلی فلکه بسیج  قرار داشت و ما خوشحال از اینکه اینبار لازم نیست پس از ورود به شهر ، تا رسیدن به محله ی خودمون تشنگی رو تحمل کنیم .

این آرزو زمانی تشدید شد که اون رفیق تازه مون شروع کرد به قولهای گُنده گُنده دادن :

- هل رَسیم حوشمون ، اُو چیه؟ نوشابه داریم می یخچالمون تگِرگی! یکی یکی داهام تون خوره.

( بذار برسیم خونه مون ، آب چیه؟ نوشابه تگری داریم تو یخچالمون! نفری یه نوشابه بدم بخورین.)

اون موقع نوشابه ها فقط شیشه ای تک نفره بود و نوشابه خوری هم کلاس خاصی داشت ، خدا میدونه وقتی اینجوری بهمون وعده داد چه حالی شدیم؟

پاهامون دیگه نای رفتن نداشت و 8 نفری شروع کردیم در مورد نوشابه ی وعده داده شده حرف زدن.

رسید به جایی که هر کسی در مورد اینکه چه جوری نوشابه شو خواهد خورد نقشه کشیدن و برنامه ریزی.

مسعود که الان توی کاغذپارس هفت تپه کار می کنه گفت :

- مو نوشابمه یکته نمخورومش! زونومه طوری بکنم می شیشه که توکی ازش ندرا! کتی کتی پی زونوم به مزنومش.

( من نوشابه مو یهو نمی خورم! زبونمو می کنم توی شیشه طوری که یه قطره ازش بیرون نیاد! یه کم یه کم با زبونم نوشابه رو می مکم)

محمدرضا که الان استاد آلومینیوم کار ماهریه خطاب به مسعود گفت : اَخمَخ ( احمق ) مو حوصله نداروم !یه نفس به قلیپنومش ( ghelipnomesh)

احمق! من حوصله ندارم یهویی  قورتش میدم ( سرمیکشم)

حمیدرضا که حدود 14 سال بعد از اونروز ، یه جیپ امریکایی قدیمی رو بهم انداخت و یه کلاه درسته سرم گذاشت گفت : عز گرات محمرضا یکته سرکشیش خو گلیت سوزه ! مو  اول خوب تکونش داهام که گازش درا در اوسون راحت بخورمش.

( عزایی بگیردت محمدرضا! یهویی سربکشیش خب گلوت میسوزه! من اول خوب تکونش میدم تا گازش دراد اونوقت راحت میخورمش.)

یادم نیست منم چه اراجیفی سر هم کردم و خلاصه همینطور وراجی و خیالبافی بود تا سواد اولین خونه های شهر هویدا شد و عطش ما به لحاظ بعد روانی قول و قرار نوشابه ، هی بدتر و بیشتر.

اون بنده خدا هم ، قول پشت سر قول بود که بهمون می داد.

- پَ خونه تون کجاست؟؟

- هُ ..اووانَس..

- کووان؟

- س کن ببینیش...آنتن مونه نمبینی؟

- عز گرات....کل حوشا آنتن دارن.

بالاخره مثل لشکر شکست خورده با پروپاچه خاکی و کثیف رسیدیم در خونه طرف.

درست مثل کسایی که روز عاشورا جلوی یه عابر بانک معطل پول باشن و شبکه شتاب هم قطع باشه ، در خونه اون بابا منتظر نوشابه تگری موندیم.

مسعود : الان داره درشونه بگُشَه. ( الان داره در نوشابه ها رو باز میکنه)

حمیدرضا : اولی مال مونه.

محمرضا : یتیمون هله بینم چنتا بمیاره.

مهران (من) : مو فانتای مخوم ( بعد از انقلاب فانتاب جمع شد ولی هنوز عادت داشتیم به نوشابه زرد بگیم فانتا)

محمد : سرخوَر مهران چقده زرنگه! مَم فانتا مخوم..اَر یکی بید سی مونه.

سرتونو در نیارم.

خیلی طول کشید تا پسره برگرده.

صدای پاش که از حیاط خونه شنیده شد گوشمون تیز کردیم و دنبال صدای بهم خوردن شیشه های نوشابه بودیم.

هوا فوق العاده گرم و سوزان بود.

بالاخره اومد بیرون.

با دست خالی و شرمنده و خجالت زده.

- هان! پَ نوشابا؟

- نوشابامون وارسنه ، ممون داشتیمه مو ندونسمه ( نوشابه هامون تموم شدن ؛ مهمون داشتیم و من نمیدونستم)

اعصابمون خورد شده بود به سختی خودمون رو حفظ کردیم که زمین نخوریم آخرش چنتامون ولو شدن از بیحالی.

محمدرضا بهش گفت : چی دگه نی خوریم؟ ( چیزه دیگه یی نیست بخوریم؟)

پسرک انگار که منتظر این حرف باشه گفت : شربت آرُم؟ (منظورش شربت آبلیمو بود)

فوری گفتیم : آ..آ..جوون بووت بیار خوریم. ( آره..آره..جون بابات بیار بخوریم.)

پسرک که دنیا رو بهش دادن بودن  با خوشحالی رفت که جبران نبود نوشابه رو بکنه.

کلی طول کشید تا بیاد.

- ماروم بگووَه شکر نداریم. ( مادرم میگه شکر نداریم)

خدای من.

داشتیم از عصبانیت آتیش میگرفتیم.

پسر بدبخت مرده بود از خجالت.

- بوبا...نخیم...نخیم شربت..کیه وا بینیم. رو یه او یخی بیار خووریم ( بابا..نمیخوایم...نمیخوایم شربت..کیو باید ببینیم؟ برو یه آب یخ بیار بخوریم.)

فوری گفت : خاب..خاب!

و مثل باد و برق غیبش زد و رفت که آب یخ بیاره.

و انتظار و انتظار.....

نهایتا اومد بیرون و سر شیلنگ آب حیاط خونه شون دستش و سرش پایین بود.

ما بُهتمون زده بود.

تمام اون نیم ساعتو اونجا ولو بودیم واسه شیلنگ آب داغ حیاط ؟

- دِش مو بینم...( بدش من ببینم)

محمدرضا سر شیلنگ آب رو از دستش گرفت و پسرک برای آخرین بار غیبش زد.

کمی بعد آب شیر  از شیلنگ سرازیر شد و محمدرضا چند دقیقه صبر کرد تا حرارت آب شیلنگ ، رو به خنکی رفت و همه مون آب ولرم شیلنگ رو نوشیدیم و هر چی منتظر موندیم پسرک از خونه بیرون نیومد.

ما هفت نفر شیکمامونو با آب ولرم پر کرده بودیم و خیلی حس سنگینی داشتیم و مردیم تا به محله مون رسیدیم.

اون بنده خدا رو دیگه ندیدیم که ندیدیم.


پی نوشت )  این توضیح رو مسعودخان پرموز در خصوص تکیه کلام « عَزِ گِرات » دزفولیا دادن برای خوانندگان محترم غیر دزفولی دیسون :

((مهران جون ! البته شاید نیاز باشه برا غیر دزفولی ها توضیح بدین که «عز گزات» اگرچه معناش همینه که شما نوشتین ولی معمولاً فرد گوینده با نیت معنای این جمله آن را بکار نمی برد و درواقع این جمله یه نوع صمیمیت را بین دو طرف میرسونه!! حالا از کجا این جمله بین ما باب شده نمیدونم!))

با سپاس از گوینده ی خوش صدای رادیو دزفول (مسعود پرموز)

نوشته شده توسط موزون در 0:55 |  لینک ثابت   • 

89/10/04

سلامی و کلامی از رضامخبر

آقای رضای مخبر بعد از مدتها تشریف آوردن به دیسون و کامنتی برای بنده گذاشتن و خواستن که در متن وبلاگ قرار داده بشه.

این شما و اینم عینا ، متن کامنت رضای عزیز :


سلام.
شرمنده مهران جان فرصت نميكنم به دليل مشغله كاري سر بزنم.خيلي دلم براي وبلاگت تنگ شده بود.
داشتم مطالب وبلاگ رو ميخوندم.نگاهم افتاد به درخواست شما از دكتر محمد رضا مخبر و پيام هاي بعضي از دوستان كه بعضا از روي بي اطلاعي بود.ما همه دزفولي هستيم و بايد خوشحال باشيم كه يك نفر همشهري همچين افتخاري كسب كرده اند.من نه به عنوان اينكه ايشون از بستگان بنده هستند بلكه به عنوان يك همشهري اين مطلب رو عرض مي كنم. دكتر محمد رضا مخبر استاد تمام دانشگاه تهران در زمينه دام پزشكي هستند كه كتاب هاي ايشون الان به عنوان كتاب مرجع اين رشته هستند و ارائه بيش از 170 مقاله در مجلات خارجي و داخلي باعث كسب همچين افتخاري بزرگ شده است.
در ضمن ايشون پارسال به عنوان جوان ترين استاد تمام دانشگاه تهران مورد تقدير قرار گرفتند و در  آینده نزديك ايشون به دزفول دعوت ميشن و در مراسمي از ايشون تقدير به عمل خواهد امد.
لطفا اين متن رو در وبلاگتون كه پاتوق همه همشهري هاي خوبم هست انعكاس بديد
با تشكر


توضیح دیسون : 

یاران و همراهان گرامی

پیشنهاد می کنم دوستانی که مایل به نظر دادن در خصوص فرمایش آقا رضا هستند ارتباط مستقیم خدمت خودشون داشته باشند. فکر می کنم بی واسطه احوالپرسی کردن با رضا مخبر معقول تر باشه.

اینم لینکش ( اینجا )

نوشته شده توسط موزون در 21:7 |  لینک ثابت  

89/10/03

معصومیت حسین(ع)

معصومیت حسین+ معصومیت کودکان چه می شود!!

براستی این حسین نیست که لطافت و معصومیت کودکان را به سرمای فلز ، گره میزند؟

یا حجه ابن الحسن (عج) ، محرم بر شما تسلیت باد آقاجان

نوشته شده توسط موزون در 11:59 |  لینک ثابت   • 

89/10/01

نگاه بچه های ما

چیزی که امسال منو خوشحال کرد اینه که خیلی از دوستان و بچه های همشهری در اقدام و نگاهی صحیح ، شروع کردن به پیرایش فرهنگی مراسم محرم (در حد تذکر و قلم) و این درست همون چیزیه که من همیشه بهش اعتقاد داشته و دارم.

همیشه یکی از زمینه های تغییرات مثبت ، چرخش دلسوزانه ی قلم و زبان میتونه باشه.

منم به سهم خودم میخوام نکته ای رو یادآوری کنم.

گفته بودم که امسال فقط عصر تاسوعا تونستم برم بیرون و یه خورده عکاسی کنم.

در حین عکاسی یه چیزی مشاهده کردم که سالهای گذشته هم بهش برخورده بودم.

خواهش دارم به ترتیب خوندن مطلب ، پایین برید توی صفحه و سعی نکنید زودتر از مطالب سراغ عکسها برید خواهشا.

عکس اول رو ببینید :

+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+

فکر میکنید این بچه ی مامانی و خوشگل که عین فرشته میمونه به همراه باباش داره چی رو نیگاه میکنه؟

بستنی نذری؟...نه

شیرینی نذری؟...نه

مامانش داره شیشه ی شیرشو آماده میکنه؟

نُچ.

به عکس بعدی نیگاه کنید شاید بهتر بتونید حدس بزنید :

+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+

همون بچه و پدر رو گوشه ی سمت چپ و بالای تصویر زیر ببینید

خب؟

معلومه که همه اینا منتظر شیشه شیر این بچه نیستن.

با هم ببینیم منظره رو :

+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+

البته عکس نگاه طفل شیر خوار ، مربوط به لحظات سربریدن گوسفند بود


از همه تون شدیدا عذرخواهی میکنم عزیزان دل دیسون.

فکر نمی کنین برای این نوزاد زوده که همچین صحنه های خونینی در ذهنش ثبت بشه؟

اینو من دارم میگم.

منی که اعتقاد دارم خشونت بخشی از واقعیت روزگار ماست و پسرای ما( اگر این بچه پسر بوده باشه) از سنین بلوغ به بعد لازم دارن تا کمی هم صحنه های این چنینی روببینن که در مواقع خطر ، دلشون اونقدر رقیق و نازک نباشه که جرات دفاع از دارایی های سرزمینی شون رو نداشته باشن.

اما شما رو بخدا انصاف بدین!

توی این سن؟؟

اینجوری؟؟

میخوام بگم : هر سخن جایی و هر نگاه زمانی دارد.

نظر شما چیه؟

نوشته شده توسط موزون در 18:18 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر